| متن: | لينك: | ||||
| آدرس رسانه: | |||||
| براي بارگذاري فايلهاي رسانه اي اينجا را کليک کنيد. در بخش آدرس رسانه، کليه آدرسهاي تصويري، آدرسهاي صوتي با فرمت mp3، wav، wma، mid و آدرسهاي فيلم با فرمت mp4، wmv، 3gp، 3gpp، avi، mov و آدرسهاي فلش با پسوند swf پشتيباني مي شود. همچنين کليپهاي مربوط به سايت آپارات، با لينک مستقيم آن کليپ پشتيباني مي شود. | |||||
| پاک کردن | انصراف | |||||

+ امروز روز ولادت زهراي اطهر است کز نور طلعتش همه عالم منور است سالروز ميلاد خجسته سرور بانوان جهان، عطاي خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتاي امير مومنان و الگوي بي بديل تمام جهانيان بر تمام شيعان عالم بويژه خواهران پيام رسان مبارک باد
^ 5 روز و 13 ساعت قبل
+ سلام شرمنده همه دوستاني شدم كه پيشاپيش پيام تبريك تولد دادن دست همه را ميبوسم
^ سه شنبه 29/6/90 11:15 صبحمبارک باشه / - ذره بين زنده
ممنون - 187931-سرزمين من
نظرسلام پيشاپيش تولدتون مبارك. :©) - *دوستانه*
+ آمدن بهار انگيزه فرهاد را هم بهار ي کرده بودسخنان آقاي بصيرت او را به زندگي اميدوار نموده بود اکنون تصميم داشت به جاي آنکه در گوشه اي بنشيند و حسرت گذشته را بخورد آنقدر در زندگي پيشرفت نمايد و به آنان که غرورش را شکسته بودند بفهماند که هيچ چيزي از آنها کمتر نداردو او نيز مي تواند با اراده مصمم خود پله ترقي و پيشرفت را طي نمايد . (داستان چشم هايي به رنگ دريا قسمت6)
^ دوشنبه 30/3/90 11:33 صبح
+ يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد. او برروي يک صندلي دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند .
^ يكشنبه 29/3/90 2:04 عصروقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. - 187931-سرزمين من
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. - 187931-سرزمين من
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آ - 187931-سرزمين من
نظرآن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد … يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. - 187931-سرزمين من
+ عتيقهفروشي، در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد. ديد كاسهاي نفيس و قديمي دارد كه در گوشهاي افتاده و گربه در آن آب ميخورد. ديد اگر قيمت كاسه را بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آن مينهد. لذا گفت:
^ چهارشنبه 2/6/90 12:38 عصرعموجان چه گربه قشنگي داري! آيا حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند ميخري؟ گفت: يك درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست عتيقهفروش داد و گفت: خيرش را ببيني. - 187931-سرزمين من
عتيقهفروش پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين گربه ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: امکان ندارد! من با اين کاسه تا به حال پنج گربه فروختهام. كاسه ام فروشي نيست. - 187931-سرزمين من
ايووووووووووووووووول خيلي قشنگ بود كلي خنديدم - *قاصدک*
نظرخدارا شكر كه دوستان راضي بودند - 187931-سرزمين من
+ سلام به همه دوستان قديم و جديد ما 20روزي توفيق زيارت دوستان رو نداشتيم نبوديم كدومتون سراغي از سرزمين من گرفتيد .....نه خدائيش رسم رفاقت همينه؟؟!!! بابا اي ول به اين دوستان !!!
^ دوشنبه 27/4/90 8:27 صبحسلام... خوبيدشما؟ من كه شمارو دقيقا نميشناختم تا بخوام سراغي ازتون بگيرم.. ولي جالبش اينجاس كه من از قديم اينجا بودمو بعد 3ماه غيبت داشتم،تواين مدت يكيم ازمن يه حال و احوال نگرف..... البته غير روز تولدم!!دي - .: هلوع :.
4 نظر ديگر...سلام همينه ديگه آدم حق دراه ناراحت بشه نه!!!! - 187931-سرزمين من
ولي گاهي سكوت از صدتا فرياد هم بدتره!! :( - .: هلوع :.
نظرنميدونم!! شايد....... :(( - .: هلوع :.
+ سلام دوستان صبحتون بخير يه خبر !احتمالا من توسط اتحاديه پيامرسان تحريم شده ام ميگيد چرا ؟ بريد فيد هاي منو ببينيد !نه اظهار نظري ، نه لايكي ...
^ يكشنبه 5/4/90 8:10 صبحنظرخوب نه جانم تحريم نشديد من بيشتر آنها را چک کردم . خاطرتان جمع باشد - خاطره هاي مدرسه
+ بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قيمتى را در جوى آبى پيدا کرد. روز بعد به مسافرى رسيد که گرسنه بود. بانوى خردمند کيفش را باز کرد تا در غذايش با مسافر شريک شود. مسافر گرسنه، سنگ قيمتى را در کيف بانوى خردمند ديد از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.
^ يكشنبه 29/3/90 12:55 عصرزن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد مسافر بسيار شادمان شد و از اين که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پيدا کند. بالاخره هنگامى که او را يافت، سنگ را پس داد و گ - 187931-سرزمين من
1 نظر ديگر...فت: «خيلى فکر کردم. مى دانم اين سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با اين اميد که چيزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد اين سنگ را به من ببخشى... - 187931-سرزمين من
قابلي نداشت جودي خانم - 187931-سرزمين من
نظرجالب بود بقيه............. - دختر شرقي *بهنوش*
+ - چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند… سنگ … پس از رها کردن! حرف … پس از گفتن! موقعيت… پس از پايان يافتن! و زمان … پس از گذشتن
^ يكشنبه 29/3/90 1:04 عصر
+ سلام دوستان صبحتون بخير يه سئوال به نظر شما ما چه كنيم بهتره كه اينجوري باشه يانباشه تا بتونيم نتيجه بگيريم كه چكار بكنيم ؟
^ سه شنبه 31/3/90 7:38 صبحسلام سحر خانم شما خوبيد منظورم از اين سئوال مي خواستم بدونم كدوم يك از دوستان هنوز خوابند - 187931-سرزمين من
9 نظر ديگر...سلام صبح بخير .. از نظر خواب بودن که همه خوابيم بقيش رو هم بايد از 118 بپرسين ... - ميراب (بهترين ها بر)
به قول اقاي ...تا درودي ديگر بدرود - 187931-سرزمين من
نظرخوب من فکر مي کنم اين کار رو بکنيم که اون جور نباشه تا نتيجه هاش آنطور شودکه شما مي خواهيد اينجور شود . - خاطره هاي مدرسه
+ سلام خدمت همه دوستان يه پيشنهاد دارم خدايش اگه دوستان استقبال نكن بهم بر ميخوره .فصل تابستان و مسافرت هر كدوم از دوستان يه جاي قشنگ رو براي سفر معرفي كنن
^ سه شنبه 31/3/90 11:00 صبحسلام معمولا در فصل تابستان به جاهاي سردسير بايد سفر كرد و پيشنهاد من اينكه به استانهاي شمالي و غربي مسافرت كنين مثالا شهرهايي چون (تبريز - اردبيل - اروميه و....) - حميده بالايي
16 نظر ديگر...بيايد به جاي معرفي كلي يك نقطه مشخص را بگيد مثلا همدان غار عليصدرارزش ديدن داره - 187931-سرزمين من
به نظر من، مشهد هم زيارتي و هم سياحتي، كلات، طرقبه، شانديز، و اخلمد كه آبشار خيلي قشنگي داره. و روستاي گنگ هم تعريفي. - حقيقت سبز
نظرمن که هيج جا - خاطره هاي مدرسه
+ هر وقت به ياد مي آورد که چگونه اون روز با دلي شکسته و بدون قصد و نيت مشخصي پا به اينجا گذاشته بود و اکنون به عنوان رئيس يکي از معتبر ترين شرکت هاي تجاري در يکي از بنادر جنوب مشغول بکار بود خدا را شکر مي کرد و بيشتر مي فهميد که هر يک از کارهاي خدا حکمتي دارد . ....(چشمهايي به رنگ دريا)
^ شنبه 4/4/90 1:51 عصر
+ اونطرفتر و در قسمت ورودي اتاق رئيس، منشي جوان شرکت مشغول پاسخگويي به مراجعه کنندگان بود.اون روز روز ملاقات عمومي رئيس شرکت بود و مراجعه کننده هم بسيار.خانمي وارد شرکت شد و به سمت منشي رفت -: ببخشيد خانم من با آقاي احساني کاردارم ، فرهاد احساني گفتن اينجا کار ميکنه -: منظورتون آقاي دکتر هستن ؟..... چشمهايي به رنگ دريا قسمت آخر )
^ شنبه 4/4/90 12:48 عصر
+ وسايلش را برداشت و عازم ترمينال شد . وقتي در برابر باجه فروش بليط ترمينال قرار گرفت بازهم مقصد معيني نداشت .در جواب فروشنده بليط که از او پرسيد که مقصدش کجاست پاسخي نداشت .نگاهي به تابلويي که روبرويش بود کرد و بدون هيچ گونه شناخت و آشنايي قبلي نام يکي از شهرها راگفت . داستان چشمهايي به رنگ دريا قسمت5
^ يكشنبه 29/3/90 8:56 صبح
+ روزها بي خبر از آن که آدمها چه سرنوشتي براي هم رقم ميزنند مي آمدند و مي رفتند. شهر در سرماي زمستاني يخ زده بود همچون قلب شکسته فرهاد . آخرين روزنه اميدش آنگاه بسته شد که فهميد شبنم را به عقدمهران پسر يکي از بازاريان شهر که از دوستان مايه دار آقا کمال بود درآورده بودند . (چشمهايي به رنگ دريا قسمت 5)
^ شنبه 28/3/90 8:42 صبح



